شکسته سرو باغ آشنایی ....... چه سنگین است بار این جدایی
چه بگویم ! و چه بنویسم ! که کلمات گنجایش بیان محبت تو را ندارد و من به سوی هر کلمه ای
که می روم از دستانم می گریزد ولی با این همه همین کلمات شکسته را کنار هم می گذارم و
امیدوارم بتوانم ذره ای از بسیارت و اندکی از سرشارت را سپاسگزار باشم.. .
ای عزیز من ! بی تو چه سخت است که من جز کلمات چاره ی دیگری نداشته باشم.. .
به خدا سوگند.. تا روزی که زنده ام هرگز آن روز آشنایی را فراموش نخواهم کرد..خاطرات آن روز
برای همیشه در لوح ضمیرم باقی خواهد ماند..کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت نمی کردند.. .
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم..آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و به تو تقدیم کنم..
دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا
زمزمه کنند..می دانم که خسته ای اما ! دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی رو برویت بنشینند
و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گویند:
" مرا از یاد خواهی برد...نمی دانم ؟! .... ولی می دانم از یادم نخواهی رفت. "
وجودم از درد جانسوزی گداخته است..تو تنها موجودی هستی که بعد از خدا دوستت داشتم..
شاید باور نکنی ..اما تا به امروز هیچ کس را به اندازه ی تو دوست نداشتم... .
من هرگز در پیشگاه خداوند احساس گنه کاری نمی کنم..اگر دوست داشتن و مهر ورزیدن گناه است
پس تمام مخلوق بشر به خاطر عشق به خداوندگار خود گنه کار محسوب می شوند و باید
مجازات شوند.
از جرم عشق پیش کسم گر چه راه نیست .... یا رب ! تو آگهی که محبت گناه نیست
خدایا ! محبتت را از من دریغ مدار ..اکنون که رو به سوی تو آورده ام مرا از درگاهت نا امید مگردان..
خدایا ! من تو را دوست دارم...
شاید تنهایم ولی تنهاییم را دوست دارم..شاید گلم شکسته و مسافرم تنهاست...
ولی من احساس با تو بودن را دوست دارم...شاید شاعر نیستم ولی درد دل کردن با تو را دوست دارم.
در این لحظات تنهایی و بی کسی که جز خدا کسی ناظر اعمال من نیست فقط به یک چیز می اندیشم
و آن واژه" دوست داشتن" است..من در بی پناهی هم وجودم مالامال از دوست داشتن است... .
دوستت دارم..بیشتر از معنای واقعی کلمه ی دوست داشتن...
دوستت دارم..چون تو ارزش دوست داشتن را داری...
دوستت دارم..همچو امواج دریا که به ساحل می آیند و همچنان آرام به دریا می روند...
دوستت دارم..چونکه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی کاغذ زندگی می کشم واین
شعر و ترانه ها را برایت می سرایم... .
من بی وقفه با فریاد تو را با شعر می خوانم..تو را در لحظه ی دلتنگی و تردید درون شعرهایم می یابم
و این راهی است برای لمس تو میان واژه های بالغ احساس... .
روزی پاک متولد می شویم و مسافتی را به نام زندگی طی می کنیم و در روزی دیگر بدرود خواهیم گفت
و جز یک واژه چیز دیگری از ما نخواهد ماند.." خاطره ".. و چه زیبا سروده است "مهدی اخوان ثالث":
در گذر گاه زمان..
خیمه شب بازی دهر..
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد..
عشقها می میرند..
رنگها رنگ دگر می گیرند..
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده به جا می ماند... .
تمام راهها را به سوی جاده ی تنهایی می پویم و در اضطراب گل بوته های جدایی چشمانم را به سوی
صداقت پروانه های شهر عشق آذین می بندم... .
کوه با نخستین سنگها شکل می گیرد.. طولانی ترین راهها با اولین قدم آغاز می شوند و انسان با
نخستین درد..و من با اولین نگاه تو آغاز شدم... .
فقط دریا دلش آبی تر از من بود..
و من از دریا..دلم دریا..
فقط این را ندانستم !!!
چرا گشتم چنین تنها تر از تنها !!..
به هر آبی شدم آتش..
به هر آتش شدم آبی..
به هر آبی شدم ماهی..
به هر ماهی شدم دامی..
به هر نا محرمی ساقی..
به هر ساقی می باقی..
و تو این را ندانستی !!
چرا گشتم چنین عاصی؟!..
کاش می شد یک بار دیگر تو را از نزدیک ببینم و با تو راز دل گویم..اما افسوس...
وای باران ..باران.. شیشه ی پنجره را باران شست..
از دل من اما..چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!!
در نهایت امیدوارم که روزگارت در سایه ی خالق مشعلدار کاروانهای آسمان پیمای شب بهاری باشد.
******************
دوستان و دوست داران سلام
ببخشید که با خوندن این متن طولانی خستتون کردم..
این متن فقط یک مخاطب داره..که اونم خودش می دونه کیه..
ولی دلم می خواست همه ی شما دوستان خوبم حرفهای دلم رو بخونید... .
شاید تا یه مدت طولانی به دلیل یک سری مسائل و مشکلات شخصی آپ نکنم..
از همگی ممنون که تو این چند وقت تنهام نگذاشتید و کنارم بودید..
هیچ وقت فراموشتون نمی کنم.... فراموشم نکنید.
حرف آخرم:
زندگی زیباست..دوست بداریم..عشق بورزیم.. و آنکه عشق ندارد هیچ ندارد..
در آخر در پیرو گفتار دکتر علی شریعتی از حضرت دوست ملتمسانه خواستارم که:
" خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز..چگونه مردن را خود خواهم آموخت."
...به امید دیدار...